تبليغاتX
صدای سکوت
گفت و گوی دست با دست یک لبخند احساس و،یک نگاه معنا؛چنین گفتم وچنین ام پاسخ دادی!
hghghg
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 18:45  توسط خودم  | 

lk
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 18:45  توسط خودم  | 

 دوستمپوست انداختنم...
کمی آن سو تر بايست
آن سوتَرَک

می دانی؟
دست و پا زدن فضا می خواهد آخر

رويت را هم برگردان
نگاهم نکن
می دانی که خوش ندارم مقابل چشمانت آرايش کنم
مقابل چشمانت عريان شوم

آن سو ترک بايست
چشمانت را ببند
ساعت را هم نگاه نکن

زمان می برد اين گونه پوست انداختنم

تمام که شد
صدايت می کنم
اگر هنوز آن جا باشی ..
+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 18:12  توسط خودم  | 

 

احساس خوبی دارم ..

برای دوباره متولد شدن حالا حالا ها وقت دارم

کسی هست که در درونم به شک و تردید های بی رنگ

و  رویم می خندد و

 روزی خواهد رسی که به رویم می خندد و من باز هم 

او را دوست میدارم...

دیگر روزی نخواهد ماند برای گریه هایم... اونقدر میخندم

که تو  هم به حالم شک کنی

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 20:48  توسط خودم  | 

 
 
اي نگاهت نخي از مخمل و از ابريشم
چند وقت است که هر شب به تو مي انديشم
به تو آري به همان منظر دور
به همان سرو صميمي به همان باغ بلور
به همان سايه...همان وهم...همان ترديدي
که سراغش ز غزلهاي خودم مي گيري
به همان زل زدن از فاصله دور به هم
يعني آن شيوه فهماندن منظور به هم
به تبسم ...به تکلم ...به دل آرايي تو
به خموشي...به تماشا...به شکيبايي تو
به نفس هاي تو در سايه سنگين سکوت
به سخن هاي تو با لهجه شيرين سکوت
شبحي چند شب است آفت جانم شده است
اول اسم کسي ورد زبانم شده است
يک نفر ساده...چنان ساده که از سادگيش
مي توان يک شبه پي برد به دلدادگيش
آه اي خواب گران سنگ سبکبار شده
بر سر روح من افتاده و آوار شده
رعشه اي چند شب است آفت جانم شده است
اول اسم کسي ورد زبانم شده است
يک نفر سبز ...چنان سبز که از سر سبزيش
ميشود پل زد از احساس خدا تا دل خويش
آي بي رنگ تر از آينه يک لحظه بايست
راستي آن شبح هر شبه تصوير تو نيست؟
اگر ان حادثه هر شبه تصوير تو نيست
پس چرا رنگ تو و آينه اينقدر يکيست؟
حتم دارم که تويي ان شبح آينه پوش
عاشقي جرم قشنگيست به انکار مکوش
آن شبح کافت جانم شده است
آن الفبا که همه ورد زبانم شده است
اينک از پشت دل آينه پيدا شده است و تماشا گه اين خيل تماشا شده است
آن الفباي دبستاني دلخواه تويي
عشق من آن شبح شاد شبانگاه تويي


i love you 4 ever

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 10:50  توسط خودم  | 

از زندگی هم نارو خورد

دختری را می شناسم با موهای بلند و  چشمانی درشت و آسمانی .احساس بزرگ و دلی شکسته..  چشمانش

را می بندد و به یاد می آورد که هی چوقت عشق را لمس نکرد .... در قربتی  نشسته و برای خودش  اشک

کم می آورد....دوستش دارم .. اما دوستم نداردووو و گریه می کند.شکوتش جایی برایش ندارد که او خستگی

در کند. سرد و بی صدا می شکند و آرزوی مرگ می کند.

به گذشته بر می گردد و همانجا  می ماند....به او نگاه  می کنم و  فراموش می کنم که  وقتی ندارم که او را در

آغوش گیرم و برایش گریه کنم .... دختری را می شناسم که برای فرار از  مشکلاتش به شادی های  بی معنی

دل می بندد.. به خوس های بد... او نمی خندد فقط روز به روز رو به روی  چشمانه من گر می گیرد و تمام

میشود....dokhtarak

 

بر او ببخشاييد

بر او که گاه گاه
پيوند ِ دردناک ِ وجودش را
با آب های راکد
و حفره های خالی، از ياد می بَرد
و ابلهانه می پندارد
که حق زيستن دارد

بر او ببخشاييد
بر خشم بی تفاوت يک تصوير
که آرزوی دوردست تحرک
در ديدگان کاغذی اش آب می شود

بر او ببخشاييد
که از درون متلاشی ست
اما هنوز پوست چشمانش از تصور ذرات نور می سوزد
و گيسوان بيهوده اش
نوميدوار از نفوذ نفس های عشق می
لرزند

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 18:6  توسط خودم  |