|
گفت و گوی دست با دست یک لبخند احساس و،یک نگاه معنا؛چنین گفتم وچنین ام پاسخ دادی!
|


احساس خوبی دارم ..
برای دوباره متولد شدن حالا حالا ها وقت دارم
کسی هست که در درونم به شک و تردید های بی رنگ
و رویم می خندد و
روزی خواهد رسی که به رویم می خندد و من باز هم
او را دوست میدارم...
دیگر روزی نخواهد ماند برای گریه هایم... اونقدر میخندم
که تو هم به حالم شک کنی

i love you 4 ever
دختری را می شناسم با موهای بلند و چشمانی درشت و آسمانی .احساس بزرگ و دلی شکسته.. چشمانش
را می بندد و به یاد می آورد که هی چوقت عشق را لمس نکرد .... در قربتی نشسته و برای خودش اشک
کم می آورد....دوستش دارم .. اما دوستم نداردووو و گریه می کند.شکوتش جایی برایش ندارد که او خستگی
در کند. سرد و بی صدا می شکند و آرزوی مرگ می کند.
به گذشته بر می گردد و همانجا می ماند....به او نگاه می کنم و فراموش می کنم که وقتی ندارم که او را در
آغوش گیرم و برایش گریه کنم .... دختری را می شناسم که برای فرار از مشکلاتش به شادی های بی معنی
دل می بندد.. به خوس های بد... او نمی خندد فقط روز به روز رو به روی چشمانه من گر می گیرد و تمام
میشود....
بر او ببخشاييد
بر او که گاه گاه
پيوند ِ دردناک ِ وجودش را
با آب های راکد
و حفره های خالی، از ياد می بَرد
و ابلهانه می پندارد
که حق زيستن دارد
بر او ببخشاييد
بر خشم بی تفاوت يک تصوير
که آرزوی دوردست تحرک
در ديدگان کاغذی اش آب می شود
بر او ببخشاييد
که از درون متلاشی ست
اما هنوز پوست چشمانش از تصور ذرات نور می سوزد
و گيسوان بيهوده اش
نوميدوار از نفوذ نفس های عشق می لرزند